!!!!مقررات جدید!!!!

به نام خدایی که هستی را با مرگ ، دوستی رابی رنگ ، زندگی را با رنگ ،عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ ، شاپرک را صد رنگ و من را دلتنگ دوستان آفرید

1) کپی ،پیست،دیلت، رینیم، پراپرتیز کلا همه چیز آزاد است

2)قابل توجه بعضیا که این وبلاگ دوستانه است و تمام مطالب بر اساس اصول اخلاقی است و توحین به شخص یا نهادی یا کمپانی(ex...ds) نمیکند و اینها تنها شوخی بیش نیست!

3)we89 جایی برای با هم بودن است و هر کس میتواند با ما خوش باشد و به تایید نیازی نیست!

4)هيچكس مسئول نوشته ديگري نيست!

تمامی مفاد بالا برای با هم بودن است و هیچ کس مانع با هم بودن نمی تواند باشد وگر نه بهش طعم بادوم تلخ را خواهیم چشاند!!!

واسلام WE89 BAX

چند تا عکس از Cris Ronaldo ستاره تیم پرتغال

به نظر شما چرا کیفیت جام ۲۰۱۰ اینقدر پایین تر از جام ۲۰۰۶ هستش ؟؟؟
ادامه نوشته

روزی متعلق به اسوه ی ایثار

شنبه 5 تیر روز اسوه ی ایثار و فداکاری است یعنی روز پدر

ادامه نوشته

اگر یک ایرانی سرمربی تیم ملی اسپانیا بود پس از شکست مقابل سوئیس چه می گفت؟

امیر قلعه نوئی: پازل تاکتیکی ما...

D-S: تابلو تبانی بود....!!

ادامه نوشته

كپي پيست.....روشي نوين

آقايون اگه به كپي پيست هست كه ديگه اين آخرشه:

مرد بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمین رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت :"شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین ..."


مرد جواب داد:"اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!"
رئیس هیئت مدیره گفت:"متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه."
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه ، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه . در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره . به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید . مرد جواب داد:"من ایمیل ندارم."

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید :"شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین... میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟" مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت

پاسور حلال است



آقايون خانوما يه خبر خوش ، پاسور ديگه آزاد شد

{مژده به d.s حرفه اي}

 

عکس از یه رپر


ادامه نوشته

hi .how are klose

یک داستان واقعی

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای...
ادامه نوشته

وكيل مدافع شيطان

Devil's Advocate



وكيل مدافع شيطان





• كارگردان: تيلور هكفورد

• نويسنده: اندرو نيدرمن . جاناتان لمكين . توني گيلروي

• بازيگران: كيانو ريوز . آل پاچينو . چارليز ترون

• هزينه فيلم: 57,000,000 دلار





موضوع اصلي فيلم اين است كه اهريمن ميكوشد با استفاده از غرور افراد آنها را از دينداري دور كند.

داستان اين فيلم چندان تكراري نيست . هرچند در برخي زمينه ها افراط شده است.

مروري بر فيلم:

• در ابتداي فيلم شما وكيل جوان و باهوشي به نام كوين لومكس (ريوز) را ميبينيد كه تمامي مبارزات خود در دادگاه را مي برد

(7293)

• در ابتدا او از موكلش از شخصي در مقابل دختر بچه اي دفاع ميكند. او پي مي برد

كه موكلش گناه كاراست ولي بخاطر موقعيت شغلي اش (غرور) تصميم ميگيرد از او دفاع كند و در ادامه پيروز مي شود.

بعد از اين موفقيت او از نيويورك پيشنهادي از آقاي ميلتون(آل پاچينو) دريافت ميكند.

او مجذوب مزايا و پاداش اين كار مي شود.



• در ادامه او زمان بيشتري را براي كار و زمان كمتري براي همسرش(ترون) صرف مي كند.

در اين بين او به زن ديگري بنام كريستابلا علاقمند مي شود.

همسرش بعد از مدتي احساس تنهايي ميكند و با مراجعه به دكتر متوجه مي شود كه ديگر توانايي بچه دار شدن ندارد.

كوين بر سر دوراهي مي ماند كه از قاتل دفاع كند يا از همسر ضعيف خودش.

ميلتون به او پيشنهاد مي كند تا پيش همسرش بماند ولي او كار را ترجيه مي دهد.

كوين در ادامه بدليل نداشتن اعتماد به همسرش او را به يك موسسه رواني مي فرستد.



• پس از رخ دادن اتفاقاتي او مي فهمد ميلتون يك جنايتكار است و به پول شويي مشغول است.

او به سرعت نزد همسرش باز مي گردد اما او بعد از گفتن "دوستت دارم" به كوين خودكشي مي كند.





• او از مادرش مي شنود كه ميلتون پدر اوست. كوين در آپارتمان ميلتون با او ملاقات مي كند و مي فهمد كه او نه تنها پدر او بلكه شيطان است. ميلتون از طرح هاي خود مبني بر از بين بردن مسيحيت و مغلوب كردن خدا پرده بر ميدارد او از كوين ميخواهد تا از كريستابلا(آشكار ميشود او خواهر ناتني اوست) براي او يك بچه بياورد.

كوين كه اين شرايط را مي بيند نيشخندي مي زند و با تير سر خود را متلاشي ميكند

ميلتون خشمگين و آتشين ميشود و كريستابلا را هم ميكشد





• حال فيلم به جايي باز ميگردد كه او از موكل گناه كار خود دفاع مي كرد.

او نزد قاضي مي رود و از دفاع استعفا مي دهد. و خوشحال با همسرش از دادگاه خارج ميشود.

هنگام خروج خبرنگاري(شيطان كه تغيير شكل داده) از او براي تهيه گزارش دعوت مي كند تا او مشهور شود

شيطان نيشخند ميزند و ميگويد: "همانا غرور گناه مورد علاقه من است"



خلاصه سينماي ما از ساختن اين فيلمها عاجز است ، فقط موضوع فيلمهاي ما شده معاشقه و اين چرنديات، خوب انتظار هم نميره فيلمي مثل اين در ايران ساخته بشه اما تا حدي ميشه به اين فيلمها گرويد.

اين فيلم فقط گناهان را نشان ميدهد نه يك فيلمي كه با نگاه كردن آن روي برگردانيم ، همان گناهاني كه به سادگي از كنارشان ميگذريم. كوين لومكس بسياري از همان كارهايي را ميكند كه ما انجام ميدهيم!!

خر عاشق

خر عاشق خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی پیش برو امشب برایم خواستگاری اگر ...
ادامه نوشته

فيلم مه... فيلمي عميق ، عميق تر از آنچه فكر كني!!


اولين بار نوروز پارسال بود كه اين فيلم رو ديدم هرچند كه هيچ وقت نفهميدم صدا سيما چرا يه بخشهايي رو حذف كرد ولي به هر حال ميشد فيلم رو فهميد!
شايد اگربار اول فيلم رو ببيني بگي عجب موضوع كليشه اي اما بتدريج ميفهمي كه اينجور نيست! تو اين فيلم تقريبا همه فنا ميشن! چه اونايي كه به خدا يا ماوراء الطبيعه اعتقادي ندارند(آقاي وكيل) چه اونهايي كه در اين اعتقادها متعصب هستند و غير منطقي(خانم كارمودي) و البته قهرمانان داستان كه جزء اين دو گروه هم نبودند!!!
«مه» هم مثل دو فیلم اول دارابونت براساس داستانی از استیفن کینگ ساخته شده ، نویسنده‌ای که كار‌هایی چون «درخشش» (استنلی کوبریک) و «میزری» (راب راینر) بر اساس داستان‌های او ساخته شده‌اند. حادثه‌ای به ظاهر طبیعی دیوید (توماس جین) و پسر کوچکش را به سوپرمارکت شهر می‌کشاند. آن‌جاست که معلوم می‌شود شهر در تسخیر موجودات ناشناخته خطرناکی قرار گرفته است. فیلم ماجرای مبارزه حبس‌شدگان در فروشگاه برای زنده ماندن و رهایی از شر این موجودات عجیب و غریب است.

کلیشه‌ها و تفاوت‌ها
نمی‌شود فیلم یا هر اثر هنری دیگری را به صرف کلیشه‌ای بودن طرد کرد، اصلا اگر قرار به چنین کاری باشد دیگر چیزی برای‌مان باقی نمی‌ماند. نهایتش آن است که باید دید فیلمساز چگونه موضوع حتی کلیشه‌ای فیلمش را اجرا کرده است. «مه» پر از کلیشه است: از حمله موجودات فرازمینی به انسان‌ها گرفته تا زنده ماندن قهرمان شکست‌ناپذیر داستان و از مذمت مذهب و سیاست و نظامی‌گری گرفته تا اغراق در پلیدی و خون‌خواری غیرزمینی‌ها. تم اصلی داستان تقسیم‌بندی انسان‌ها به دو گروه نجات‌یافتگان و فناشدگان است، چنان‌که خانم کارمودی (مارسیا گی هاردن) در جایی از فیلم بدان تصریح می‌کند.

قبول واقعیت‌های تلخ

زنی به ظاهر روان‌پریش در فروشگاه هست که یک یهودی دوآتشه و متعصب است، مومنی که مردم شهر دیوانه‌اش می‌پندارند. خدایی که خانم کارمودی می‌پرستد خدای سخت‌گیر و انتقام‌جوی یهودیان است، خدایی که در طول تاریخ همواره عصبانی بوده و با دیدن شادی و رفاه بندگانش از آنها طلب قربانی می‌کند. موضع فیلمساز نسبت به کارمودی و خدایی که او می‌پرستد و تبلیغ می‌کند کاملا مشخص است. برطبق اصول کلاسیک فیلمنامه‌نویسی شخصیت‌هایی که با قهرمان خیر داستان دشمن هستند از نظر نویسنده شخصیت شر محسوب می‌شوند ولی وقتی الی کوتاه قد و دوست داشتنی به ناچار خانم کارمودی را می‌کشد بلافاصله توسط هیالو به طرز دلخراشی از بین می‌رود (توهمی از نزول عذاب بر قاتل یک شخصیت الهی)،كه یک کلیشه‌شکنی آشکار توسط فیلمساز کلیشه‌گرای ما است!!

فیلم‌های زیادی تا به حال از نقش نظامیان و دانشمندان در گسترش امراض ناشناخته و قتل عام مردم بی‌گناه به دلیل انجام آزمایشات علمی سخن گفته‌اند که احتیاجی به نام بردن از آن‌ها نیست و حتي اخبار ايران از ورزشهايي نظير راگبي آمريكايي به عنوان وحشي گري و بي تمدني نام ميبره!! نکته مشترک تمام این آثار نقد تمدن بشری و دستاوردهای آن اینست ‌که ممكن است اين تكنولوژي گريبانگير خود او هم بشود. این مولفه در «مه» هم هست، این‌جا هم گروهی از دانشمندان و نظامیان تصمیم گرفته‌اند برای آشنایی بیشتر با دنیاهای دیگر پنجره‌ای رو به آن‌ها باز کنند که به قول خانم کارمودی آن پنجره تبدیل به دری شده که موجودات خطرناک فرازمینی از طریق آن به انسان‌ها هجوم آورده‌اند. تا این‌جای کار تکراری است ولی پایان شگفت‌انگیز و تکان‌دهنده فیلم نشان‌مان می‌دهد که اگر قرار باشد کسی بشر را از خطرات و تهدیدات دشمنانش نجات دهد همین صنعت و تکنولوژی و ارتش‌ها هستند كه البته صدا و سيما اين پايان رو فاكتور گرفت! و اتفاقا تمام تلخی فیلم دارابونت نیز دراین نکته نهفته است.
باید این واقعیت تلخ را پذیرفت که قدرت هرچقدر هم که پلید و ویرانگر باشد در دنیای امروز تنها پناهگاه آدمی است و با تمام نفرتی که می‌شود از نابودی انسانیت توسط تکنولوژی و نظامي گري داشت باید قبول کرد که بدون آن‌ها بشر کاملا عریان و بی‌پناه است. یادمان نرفته که دقایقی پیش تمام کسانی که تحت تاثیر خانم کارمودی در فروشگاه مانده بودند و از همه مهم‌تر آن زنی که در ابتدای فیلم برای کمک به کودکانش بی‌هراس از خطر بزرگ پیش رو به سمت خانه‌اش رفته بود توسط کامیون‌های ارتش نجات پیدا کرده بودند. «مه» داستان نجات‌یافتگان و فناشدگان است و می‌بینید که مرز بین این دو گروه در زمانه ما چقدر «مه» آلود و مبهم است. این هم دومین ضد کلیشه فیلم به ظاهر کلیشه‌ای «مه».

راه‌های نرفته

توضیح : ادوستان گر فیلم را ندیده‌اید قسمت‌هایی که داخل ××× قرار گرفته اند را بهتر است نخوانید.
(خطر لوث شدن)

××× پایان «مه» را اصلا نه می‌توان پیش‌بینی کرد و نه حتی پس از گذشت چند دقیقه می‌توان هضم کرد. تا لحظه آخر همه چیز مطابق کلیشه‌های رایج پیش رفته است. آدم‌های امیدوارتر و قوی‌تر خودشان را از میان آدم‌های معمولی و منفعل بالا کشیده‌اند و راه فرار را یافته‌اند. با وجود همه تلفات پنج نفر از هشت نفری که به قصد فرار از سوپرمارکت بیرون زدند سالمند و با ماشین دیوید به سمت رهایی حرکت می‌کنند و تا جایی‌که ماشین بنزین دارد می‌رانند. حالا دیگر به یک آرامش نسبی دست یافته‌اند و تمام شدن بنزین ماشین هم یک اتفاق ناگهانی نبوده است که باعث وحشت و ناامیدی اعضای گروه شود. حتی صدای موجودات وحشتناک هم دیگر به گوش نمی‌رسد. اما ناگهان و در یک لحظه باورنکردنی دیوید و همراهانش تصمیم می‌گیرند همدیگر را بکشند تا به دست جانوران درنده زجرکش نشوند و چون اسلحه دیوید فقط چهار گلوله دارد خودش زنده می‌ماند و وقتی برای کشته شدن به دست غیرزمینی‌ها از ماشین پیاده می‌شود می‌بیند که نیروهای نظامی همه را نجات داده‌اند و دیگر هیچ خطری در کار نیست كه بقول خودمون نهايت ضد حاله!! سکانس پایانی فیلم فریاد دلخراش دیوید است که ميگويد: «پس این‌ها چرا مردند؟»
جایی در فیلم دیوید می‌گوید که اگر مردم را به شدت بترسانی هرکاری ممکن است بکنند و لابد در آن لحظه عجیب پایانی پنج قهرمان ما آنقدر ترسیده‌اند که به آن راحتی به مرگی خفت‌بار راضی می‌شوند ولی مگر تا پیش از آن زمان خطری که تهدیدشان می‌کرد کمتر بود؟ پیرزنی که آنقدر شجاع است که وقتی در داروخانه با یکی از آن عنکبوت‌های آتشین روبه رو می‌شود بدون این‌که دست و پایش را گم کند به آتشش می‌کشد چطور به ناگهان چنان تصمیم نومیدانه‌ای می‌گیرد؟ و یا خود دیوید با آن همه خودداری و صبری که در مواجهه با جسد همسر نازنینش به خرج می‌دهد چگونه قادر می‌شود با دست خودش پسرش را بکشد؟ ×××


شاید جواب این سوال در حد درسی باشد که اگر هریک از ما بفهمیمش زندگی‌مان را متحول کند. بله ترس هرچيزي را عوض ميكند. خیلی بعید است که تا آخر عمرمان برای هیچیک از ما اتفاقی مشابه آن‌چه در «مه» می افتد رخ دهد ولی این‌که بدانیم آن طرف تمام ناکامی‌های‌مان صدها راه حل بوده است و ما نادیده گرفتیم‌شان خیلی در ادامه زندگی کمک‌مان می‌کند، این‌که درست در لحظه‌ای که امیدوارترین آدم‌ها به ناامیدی کامل می‌رسند اگر کمی دوروبرشان را بهتر نگاه کنند کلی راه گریز و نجات پیدا می‌کنند و این‌که هر چقدر هم از زندگی‌مان احساس نارضایتی و ملال می‌کنیم باید مطمئن باشیم که ممکن است پس از مرگ شرایطی برای‌مان پیش بیاید که حسرت همان زندگی زجرآور را بخوریم.

خودم به شخصه اين فيلم رو 7 بار ديدم و هر وقت بشه دوباره ميبينم، در كنار شجاع دل اين فيلم رو ميتونم جزء بهترين فيلمها معرفي كنم! و البته شهر فرشتگان