امید...
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این
جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او
هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به
تماشا می نشست.
سرانجام
خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا
خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما
هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از
دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به
آسمان می رود.
بدترین
اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از
شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا!
چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح
روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد
از خواب پرید.
کسشتی ای آمده بود تا
نجاتش دهد. مرد خسته، و
حیران بود.
نجات
دهندگان می گفتند:
“خدا
خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ ساعت 9 توسط وحيد
|