چه زود گذشت آن زمانی
که بزرگترین تصمیم زندگی ما وتو کوچه
!دو یا سه لایه کردن توپ پلاستیکی جدید بود

یادش بخیر وقتی که پرتقال ها هسته داشت
تف میکردیم هسته ها رو تو هوا
صاف میخوردن تو سرمون
میخندیدیم از ته قلب
بیخیال از فردا
کی خبر از دل خسته داشت

یادش بخیر وقتی که آب تو بطری پلاستیکی نبود
ازتوی شلنگ گوشه حیاط در میومد
گاهی سرد بود و بیشتر وقتها گرم
یه پارچ پلاستیکی قرمز بود
می گذاشتیمش سر سفره شام

یادش بخیر وقتی که فصل گوجه فرنگی و خیار فقط تابستون بود
کی می دونست مکزیک و شیلی کجاست یا این لبنان و ...
میوه و سبزی فقط از میدون باغات
کی خبر ازغذای یخ زده ی تو بسته داشت
خورشت خوب،قورمه سبزی مامان بود تو آشپز خونه

یادش بخیر وقتی که دوستی و محبت از ته دل بود
با هم از مدرسه دست بدست می اومدیم خونه
برگهای خشک زیر درخت ها رو له می کردیم
چه ناله ای می کردن از سرخوشی این برگها
آلو و گوجه سبز می کندیم از درخت باغ سر کوچه
کجا نگران پول بودیم
کی غم و غصه ی چک و سفته داشت...