♥♥♥
قلم تاب نوشتن ندارد
دلم تاب گریستن هم ندارد
همه امشب متفاوت گشته اند ...!
نه دیده و نه دل هیچ یک
ندارند رحمی بر دیگر ...
دلم چیز دگر میخواهد از امشب
عیونم زجه میزند امشب
دلم تاب گریستن هم ندارد
همه امشب متفاوت گشته اند ...!
نه دیده و نه دل هیچ یک
ندارند رحمی بر دیگر ...
دلم چیز دگر میخواهد از امشب
عیونم زجه میزند امشب
گمانم خبری شده در معراج
که دل و دیده هر دو میکنند فریاد ...
آسمان نیز به اینها پیوست
میچکد اشکش به خاک
شجر سر فکنده است بر زمین
گویا شکسته س کمر ش را شمشیر کین ...!
گمانم خبری شده در معراج
که سما و شجر میکنند فریاد ...
خداوندا الها چه گشته در معراج؟
چرا امشب ارضت دگر ارض نیست؟
چرا اشک دیده نمیآد بند؟
چرا این دلم برایت دگر تنگ نیست؟
خداوندا نفس در سینه حبس است
چه کردی با دلم امشب
دل بدکار مرا خواندی
اشک جویبار مرا خواندی
آری! خبر معراج را دانستم
که سما و شجر و دیده و دل هم هستند
خداوندا الها ...
خداوندا الها ...
بار دیگر شکر ...
شکرت که دادی فرصت
شکرت که به ورودم دادی رخصت
شکرت که دل را کردی هوایی
که به به چه حال و هوایی
شکرت اینبار
ک باز با گنه بسیار
نگشتم از یادت بیزار!!!
آری فراخواندیم به عزیزترین امشب هایت ...!
به عزیزترین امشب ها ...!
التماس دعا تو این شبهای عزیز
که دل و دیده هر دو میکنند فریاد ...
آسمان نیز به اینها پیوست
میچکد اشکش به خاک
شجر سر فکنده است بر زمین
گویا شکسته س کمر ش را شمشیر کین ...!
گمانم خبری شده در معراج
که سما و شجر میکنند فریاد ...
خداوندا الها چه گشته در معراج؟
چرا امشب ارضت دگر ارض نیست؟
چرا اشک دیده نمیآد بند؟
چرا این دلم برایت دگر تنگ نیست؟
خداوندا نفس در سینه حبس است
چه کردی با دلم امشب
دل بدکار مرا خواندی
اشک جویبار مرا خواندی
آری! خبر معراج را دانستم
که سما و شجر و دیده و دل هم هستند
خداوندا الها ...
خداوندا الها ...
بار دیگر شکر ...
شکرت که دادی فرصت
شکرت که به ورودم دادی رخصت
شکرت که دل را کردی هوایی
که به به چه حال و هوایی
شکرت اینبار
ک باز با گنه بسیار
نگشتم از یادت بیزار!!!
آری فراخواندیم به عزیزترین امشب هایت ...!
به عزیزترین امشب ها ...!
التماس دعا تو این شبهای عزیز
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۱۷ ساعت 13 توسط سعيد
|