چند روز پیش بود نشسته بود توي مترو , درست كنار خودم . پوست برنزه داشت با موهاي قهوه اي و عطری خوشبو . يك بسته ي كوجك آدامس را از كيفش بيرون آورد و بهم تعارف كرد و بعد هم در حالي كه نگاه غمگينش را به صورتم انداخته بود و من با لبخند پاسخش را ميدادم گفت :

 - گاهي فكر ميكنم دنيا چقدر بي ارزشه !

لبخند روي صورتم را جمع و جور كردم و با تعجب و مهرباني پرسيدم : چرا ؟

و او سفره ي دلش را برايم باز كرد...

گفت عكاس و فيلمبردار است و يكسال پيش در يك مجلس عروسي با دختری بیست و چند ساله اي كه دوسال از خودش كوچكتر بود آشنا شده ... از خوبي هاي آن دختر گفت , از زيباييش , از مهربانيش , و اين كه بهترين همدمش بوده و چقدر دلش ميخواسته با او ازدواج كند و او بانوی زندگيش شود . گفت ۹ ماه قبل مادرش را در يك حادثه از دست داده و بعد از آن هم دايي اش فوت كرده و تنها كسي كه در اين مدت كنارش بوده و او را آرام ميكرده همان دوستش بوده كه هر روز با او تماس ميگرفته و جوياي احوالش بوده اما از اواسط ماه گذشته تا چند هفته بعد خبري از دوستش نداشته ! ميگفت خيلي برام عجيب بود كه يكدفعه و ناگهاني ارتباطش را با من قطع كرد و من هم به خاطر لج و لجبازي و غرور بيجا در اين مدت نه با او تماس گرفتم و نه پيامك دادم تا ديروز كه خانومي ناشناس از شماره ي او باهام تماس گرفت و بهم خبر مرگش را داد و من هم الان دارم از بهشت زهرا و از سر خاكش مي آيم ! چشمام گرد شد..

در تمام مدتي كه برام حرف ميزد و با جزئيات بيشتري درد دل ميكرد اشك توي چشمم جمع شده بود و با اينكه چندسالي ازش كوچيكتر بودم اما دستهايش را در دست گرفتم و سعي كردم با حرفهام آرامش كنم. خب من هميشه از اينكه سنگ صبور آدمها باشم و آنها برايم دردل كنند و من آرامشان كنم لذت ميبرم و خودم هم آرام ميشوم . اگرچه برايم قابل درك نبود كه چگونه توانسته چند هفته از عزيزش بي خبر بماند؟ اما ميدانم سرزنش كردن آدمي كه برايم دردل ميكند اعتماد او را براي حرف زدن با من از بين ميبرد و حس خوبي را منتقل نميكند بنابراين سكوت كردم و تمام تلاشم را كردم كه در همان چند ايستگاهي كه كنارش هستم حس خوبي بهش بدهم .كاملا ناراحت شده بودم كه يك دفعه گفت :

- حتي به خاطر خاطراتمون و به حرمت اونروزا نتونستم امروز حسابي گريه كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لبخند كمرنگي زدم و سكوت كردم اما وقتي از قطار پياده شدم به اين فكر كردم كه آدمها چقدر با هم متفاوتند و ياد همان جمله ي هميشگي خودم افتادم كه :آدمها مجسمه نيستند كه همه با يك قالب ساخته شده باشند , آدمها با يكديگر فرق دارند !!!

 پ.ن: اونروز و امروز زیادی احساساتی شدم فک کنم.